• زمان : ۱۳۹۶/۶/۶،‏ ۴:۰۹
  • نمایش : ۵۳۴ دفعه
  • موضوع : سفرنامه


 

روزهای آخر از دهه‌ی نخست محرم در سال ۱۳۸۵ است و ما طبق معمول تعطیلی تاسوعا و عاشورا را بهانه کرده ایم و سفری ساز کرده ایم. از جلو و ردیف اول  شروع میکنم. اینا هستن:ساره،نسرین ،شیوا، آقای کاشانی بعد مهدی و محمدبعد مریم  و حامد و آسیه و مهدی و در نهایت پویان و شروین .

راه میافتیم ابتدا توی قلعه حسن خان کمی خرید و بعد هم ماشین برای گرفتن بیمه نامه ش ...و بعد هم جاده همیشگی قم.

توی راه خوشم(خوشیم)نزدیکی های قم سعی میکنیم  شام بخوریم. توی مینی بوس شام خوردن کمی سخته برای همین بادردسر این اتفاق میافته(واقعا با دردسر بود؟)اما اگر برنامه ای داشتید که بایستی اینطوری عمل میکردید....چند تا توصیه سفری دارم.اول اینکه غذاهای کنسروی ای همراه داشته باشید که سرد و گرم بودنش خیل تفاوت زیادی با هم نداشته باشند(چون مطمئن هستم که گرم کردن داخل فضای مینی بوس ناممکنه و از اون مهمتر اینکه خطرناک)بنابراین کنسرو هایی که روغن ندارند یا خیلی کم روغن دارند برای منظور خوبند.(مثلا عدس ،لوبیا،اسفناج) و البته گزینه بهتر برای یک یا دو وعده اول غذاهای خونگی(شامل پلو و مرغ،عدس پلو،رشته پلو،کتلت ها و کوکو ها و...)به هر حال ما برای شام تقریبا همه ی این غذا ها را داشتیم از کنسرو اسفناج تا پلو مرغی که پویان همراهش بود....یک مشکل کوچک تو این شرایط پیدا نشدن قاشق برای غذا خوردنه...یک راه حل ساده براین معضل کنار اومدن با قاشق همگانی است...راه حل های دیگری هم هست که شاید شما بیشتر بپسندید....مثلا اگر کوله تان جیبهای متعدد بیرونی دارد ،یک جیب را مخصوص لوازم شخصی(مثلا قاشق چنگال و مسواک و...)انتخاب کنید یا در غیر اینصورت یک کیسه پارچه ای مناسب برای این لوازم تهیه کنید و در جایی قابل دسترس درون کوله قرار دهید تا بتوانید در مواقع لزوم به سرعت و سادگی به آن دسترسی پیدا کنید....

به هر حال شام متنوع و انبوهی خوردیم....هنوز توی جاده قم هستیم و بالاخره قم را رد میکنیم...جاده کاشان....این دو تا جاده ی اتوبانی بسیار جاده های خوبی هستند...به راحتی با هر وسیله ای می توانید درآن برانید و به نوعی از رانندگی لذت ببرید . به خصوص جاده قم کاشان – اصفهان که واقعا اتوبان خوبی هست یکی دو تا رستوران ومجتمع خدمات بین راهی هم در این مسیر هستند که می تواند نظر مشکل پسندان را هم به خود جلب کند....مهتاب و ....

به هرحال مسیر تا کاشان برایم آشناست...خیلی آشنا...دوراهی راوند و خروجی برای نیاسر و...بچه ها یکی یکی دارند چرت می زنند و یا می خوابند و...من هم می رم پیش راننده...آدم خوش سفری به نظ نمی آید...اما به هر حال گپ زدن باهاش سودمند خواهد بود....حرف زدن که شروع می شه و ارتباط که بر قرار می شه،متوجه اشتباهم می شم...آدم با حالیه و خیلی سفر رفته هست....یاد مسعود و سفر های قدیمی خودمون می افتم...خلاصه،تعریف می کنه از سفرهاش با گروههای دانشجویی تا گروه های سینمایی و ....یه دو ساعتی باهم گپ می زنیم تا اینکه بالاخره به نزدیکی های مقصد میرسیم: زواره.

دروغ چرا.وقتی شروین گفت اول می ریم زواره نمی دونستم کجاست...و این هم عجیب بود هم زشت(برای من)اما بعدش فهمیدم(یادم افتاد). 

اما به هر حال شما با شنیدن اسم زواره یاد چی می افتید؟مهمترین یادآوری هایی که این نام برای ایرانی ها می تونه داشته باشه دو نکته است...یکی از این دو مورد نشان دهنده علاقه شما به سیاست است و دیگری نشان دهنده علاقه تان به ادبیات و فرهنگ کشور(و متاسفانه بیشتر در گروه اول قرار می گیرند)و حالا این دو نکته:

آقای زواره ای ، رئیس سازمان ثبت اسناد و احوال کشور که در سالهای قبل کاندیدای ریاست جمهور هم شده بود

و دوم.زواره نام برادر رستم در شاهنامه است که به دست شغاد کشته شد.

شب هنگام ساعت تقریبا دو بامداد به زواره می رسیم.ایده اولی که به ذهن می رسد و مرسوم شهر های کوچک ایران است اینه که باید با شهری خاموش و بی سر و صدا مواجه شویم...اما کاملا بر عکس...شهر هنوز زنده و بیدار است....چرا؟از برکات تاسوعا و عاشوراست....هنوز خیلی ها در حال تدارک برنامه های فردا هستند و ...به زواره که می رسیم آدرس حسینیه را می گیریم...و خیلی سرراست بهش می رسیم.حسینیه ای بزرگ و مجهز به تمام امکانات رفاهی برای یک شب مانی راحت....توی حسینیه از مردان جوانی که در حال گپ زدن هستند پر است و ما سراغ حاج آقایی که دارد امر و نهی هایی برای برنامه فردا می کند را می گیریم...به نظر همه کاره است...به هرحال با همان صفا و خوش برخوردی ای که بیشتر ایرانیان دارند(به خصوص برای غریبه ها)ما را راهنمایی میکند و داخل حسینیه برایمان فضایی مهیا می کند و به راحتی در گرمای داخل حسینیه روی سکو ها می خوابیم.

صمیمیت و بر خورد خونگرم اون حاج آقا با آثار قمه زنی که بر سرش پیدا بود و خونابه کم رنگی که بر سر و صورتش پیدا بود و البته حضور دوستانه ماشین نیروی انتظامی خیلی هماهنگ نبود...اما همیشه باید در نظر داشت که اینجا ایران است ...سرزمین همه اضداد ، در کنار همدیگر...

شب به صبح می رسه....خواب راحتی بود....خورشید تازه طلوع کرده...تا بچه ها کامل بیدارشند و بساط صبحانه آغاز بشه با پویان می ریم پشت بام و نگاهی از آن بلندی به زواره می اندازیم...چشم انداز بدیعی پیش رو گسترده شده...آسمان آبی ، نرمه قوسهایی به رنگ اکر که نوازش عجیبی را به همراه دارند و نخل هایی گاه و بیگاه که همه این خطوط افقی و قوس دار را می شکنند و چه آرام و با نشاط این کار را می کنند....دیدن لذت  دیدن مناظر کویر و شهر های کویری هیچگاه برام تمام شدنی نیست....اما اینجا چیز دیگری هم هست که اضافه بر بسیاری مناظر کویری دیگر در ایران خود نمایی می کند....در دوردست های نزدیک(نه اونقدر ها دور)رشته کوه و ارتفاعات برفگیری دیده می شه...کرکس...با ابهت و سفید پوش دیده می شه...افق را به راحتی گرفته و نمایی بدیع از همنشینی رمل و ماسه های کویری و برف های سرد کوهستانی را به نمایش گذاشته...گفتم که اینجا ایرانه...

بچه ها بیدارند و آماده برای "بلعش صبحگاهی"...آب جوش حاضره و هرکس هم چیزی برای خوردن...متاسفانه به نان داغ بربری نرسیدیم چون نانوایی پختش را تمام کرده...اما به هر حال پشت بام حسینیه ،میان دو قوس سقف، جایی مناسب برای صبحانه یافت می شود و می نشینیم به خوردن ...گفتگو ها و خنده ها و هیس هیس گفتن های گاه و بیگاه  برای آنکه حساسیت مردم منطقه را بر نیانگیزیم(آخه مثلا تاسوعاست)

یک نکته مهم در سفر رفتن:

احترام به همه یا بخشی قابل توجه به محیط پیرامون(شامل افراد ، محیط زیست و قانون های نوشته و نانوشته ی تمدن پیرامونتان). این قانون ساده خیلی در رفتار دیگران با شما موثر است.اصلا مهم نیست که این محیط و قوانین آن برایتان مهم است یا نه.آیا قبولش دارید یا نه . آیا درست است یا نه و...مهم این است که شما میهمانید و آنان میزبان....نمی گویم دربست قبول...اما احترام...حلال همه دردسر های شماست.اگر غذای محلی ای که برایتان می آورند(و معمولا بهترین را برایتان می آورند) را دوست ندارید...اخ و پیف نکنید...به آرامی و با طمانینه بخورید . از ترکیباتش بپرسید ...اگر جایی دیگر چیزی شبیه به آن را دیده اید یا خورده اید بگویید و خیلی خوش مشرب و راحت باهاشان زندگی کنید. اینطوری برای همیشه درآن ناحیه دوستانی خواهید داشت دیرپا...خیلی وقت قبلتر جایی خوانده بودم که خوب است آدم به هر ناحیه ای که می رود خانه ای داشته باشد...و این برایم خیلی عجیب بود...اما من اکنون در بسیاری از نقاط ایران خانه ای دارم  خانواده ای....

بگذریم...پس از صبحانه راه می افتیم در زواره گشتی بزنیم....ابتدا به سوی میلی میرویم که شاید مناره همان مسجد جامع زواره باشد. مسجدی که به روایتی قدیمیترین مسجد چهار ایوانی ایران است. به پای منار(میل)که می رسیم اول از همه زیبایی آن حیرت زده ام می کند...آجری با تزئیناتی ظریف و کتیبه ای کوفی....باز سازی شده اما واقعا زیباست...البته مطمئن می شویم که این منار ازآن مسجد چهار ایوانی و جامع شهر نیست.در حقیقت اینجا مسجد امام حسن مجتبی است.

گفته می شود که این بنا در گذشته آتشکده ای بوده است و این مسجد بر بقایای آن آتشکده بنا شده است....خیلی جایهای دیگر ایران نیز چنین چیزی شنیده می شود. البته بیراه نیز نمی تواند باشد....دوباره راه می افتیم...به سوی مسجد جامع ...کوچه های تمیز و خوبی دارد. تنگ و باریک اما تر و تمیز و واقعا تر هستند .صبح بسیاری از خانه ها مقابل در ورودیشان را آب پاشیده اند و جارو کرده اند.مغازه های بسیاری (که البته همه بسته اند)می بینم که کارشان فلز کاری است.و بعدتر می خوانم که یکی از مهمترین مشاغل مردان این ولایت فلز کاری بوده. از قدیمهای دور....

خابان های زواره چندان پستی و بلندی ندارد...هموار و البته این از شهری کویری چندان بعید نیست...کویر است و صافی و سادگی...اما نکته جالبتر که در کنار این همواری معنی میابد ،همان "زواره" بودن این شهر کوچک است.  جدا از آن که نام برادر رستم زواره بوده و بسیاری نام این شهر را وام گرفته از او می دانند، ریشه شناسی نام زواره چیز جالبتری را نشان می دهد:

شاید زواره (که در نوشته های قدیمتر و نیز عربی "اُزواره"  آمده) می تواند جمع شده "زو" با معنی دریا و "ره " با معنی راه  باشد(الف هم که الف اتصال مرکب است) و در نهایت معنی راه دریا را به ذهن برساند.

حالا کو دریا که اینجا راهش باشد....در دوران باستان دریاچه نمک امروزی بسیار پرآب بوده و در حقیقت دریایی بوده است و نشانه هایی (زمین شناختی،دیرینشناسی و جغرافیا ی تاریخی) نشان از آن دارند که  این نواحی همگی بر ساحل دریا بوده اند. در سفرنامه قبلی ام نیز از مناطقی با نام بارانداز(در کنار کویر بزرگ ایران) نام برده بودم. سون هدین و دیگر کویرنوردان ایرانی و غیر ایرانی نیز این باور را قبول داند...اما در قدمت این شهر همین بس که تا یکی دو قرن قبل نیز گویش مردمان این شهر همچنان پهلوی بوده(و من از یکی از دوستان جهان دیده ام شنیدم که می گفت تا همین اواخر نیز مردمانی بوده اند که در زواره واژه های پهلوی فراوانی استفاده می شده است...(حالا هی بگویید جهان وطنی و زبان رسمی و رسانه های جمعی و فرهنگ غالب خوب است...خوب است...)

با گذشتن از کوچه پس کوچه های صمیمی زواره به مسجد جامع آن می رسیم....نهایت زیبایی با خشت و گل و آجر را می بینی....توی مسجد سکوتی دوستانه مجبورت میکنه که ساکت و آرام  نگاه کنی....محرابی در نهایت ظرافت و زیبایی

دیوارهایی ساکت و سکوت آور...

نورهایی که رخنه می کنند و آرامشی خلسه آور و روحانی برایت ارمغان می آورند

فضاهایی تو در تو و گوشه گیر برای آنکه ستار بودن خالق را یادآور باشند.

مسجد زیبایی است که گفته می شود اولین مسجد چهار ایوانی در ایران است... از دوره سلجوقی با همه نشانه های این زمان و معماری آن....

دور تا دور مسجد بازار است(به رسم دیرینه ی در هم تنیدگی بنا های اجتماعی در ایران و انیران)

پایین می آیم و گشتی دیگر در شهر می زنیم .از فراز بام مسجد قلعه ای هم دیده میشود که به آن سر نزدیم دیگر...قلعه ای که چون قلاع دیگر مغولی و حاشیه کویری است...

نمونه ای از آن در ده نمک دیده می شود....زیبا و استوار و به فراخور کاربری اش کمتر زینتی است.... در مسیر راه پیمایی مان دعوت های گاه و بیگاه زواره ای ها که نهار در حسینیه و تکیه و ..و باشید... مهمان امام حسینید...و ما سرخوش ادامه می دهیم...در بازار مغازه ای باز است...از حاج آقای آن میپرسم سوغات اینجا چیست/به جز سوغات معمول یزد....آرد ذرت...برای درست کردن کاچی....و من نیم کیلو میگیرم....میگویند کاچی با آرد ذرت بهتر از هر کاچی دیگری است.

چند خانه قدیمی را می ینیم...معماری هاشان همه با هم یکسان است....فضا های داخلی بزرگ و فراخ و رخوت آور است....سقف هایی نرم و منحنی که آرامش را برایت ارمغانت می ورند و گستردگی موزونی که فراخی دشت های پهناور کویری را برایت تداعی می نند. و آرامشی که درون خانه را از تمام هیاهوهای بیرونی خالی می ند...معماری ای برای زندگی برای بودن وزیستن....درونگرایی محض در دل کویری برون گرا و مرموز....اینجا ایرانه دیگه...

منزل پیرزنی می ویم تا معماری خانه اش را ببینیم...سه شهید داده و با رضایت از خاطراتش می وید....ذهنش شستشو شده؟فکر نکنم....اعتقاد دارد...ربطی هم به دولت ندارد...ذهن فرزندانش چه؟انها هم همینطور؟..فکر نکنم...آنها شستشو شده بودند؟شاید آره....

و بعد خانه ای دیگر در نزدیکی حسینیه...زیبا و باشکوه با ارسی های رنگارنگ که بازی نور و رنگ روی کف مفروش آن برای همیشه های  همیشه می واند به بازی با خود مشغولت کند...

و بالاخره دوباره حسنیه هستیم و آماده حرکت به قصد کویر...دور تا دور حیاط بزرگ آن که سکویی در میانش دارد برای تعزیه ها علم هایی هستند و پیرمردی نالان از بازی زمانه  توصیفی زیبا از نشانه ها  بر علم های عاشورایی می هد.و نالان بود از روش ها ومنشها در نوحه سرایی ها و توصیفات مداحان از واقعه عاشورا و...

از زواره زیبا و آرام و صبور بیرون می نیم...به مقصد مرنجاب...از اینجا راهی مستقیم به آران وبیدگل می ود.سر راه به بادرود می ویم...(درستش اینه که سر راه از بادرود می ذریم)دنبال نهار نذری می ردیم...یک جا دیر رسیدیم...یک جا زود رسیدیم...خلاصه حتی در مقابل آقا علی عباس هم چیزی گیرمان نمیآید...آقا علی عباس  زیارتگاهی مشهور است....از سراسر ایران زائر دارد....او.......است.

کمی در کویر های پیرامون آقا علی عباس میچرخیم و بعد یک راست به سوی  آران می رویم. و باز هم نهار و خوراک خوری در مینی بوس...من رشته پلوی خانگی دارم با پیاز ترشی...هر چه ذاریم رو میکنیم.کتلت هست و کالباس و رشته پلو و با ولع میخوریم...همه هم سیر می شویم...و به آران می رسیم .آنجا شلوغ است و مقابل امامزاده هلال بن علی غوغایی است....مقابل مغازه ای می ایستیم برای شام خریدی می کنیم و بعد در مقابل حسینیه ای می ایستیم و ظرفی پر از چیزی مثل سوپ،آش یا حلیم می گیریم...نه ظاهری زیبا دارد و نه طعمی خوش....و بعد دیگر کویر است و افق های بی پایان و شن های روان و...دیدنی های بی حد و حصر....هوا روشن است و این نخستین بار است که تمام مسیر مرنجاب را در روشنایی روز می بینم...دیدنی است و وهم آور و هوش ربا...

و بالاخره می رسیم...به قلعه(کاروانسرای)مرنجاب....خیلی شلوغ است...6 مینی بوس و گروهی ماشین های شخصی و گروهی دوچرخه سوار و ....کمی می مانیم و بعد به راحتی راه می افتیم در مینه راهی که به سوی شرق می رود و کمی دورتر از کاروانسرا(حدود 5 کیلومتر دورتر)چاه آبی است با آبی شور .کنار آن اطراق می کنیم و دو چادر را علم می کنیم و آتشی روشن می کنیم و آنجا دور از هیاهوی دیگران هیاهویی می کنیم وصف ناشدنی.... 

 

برای شام چه کردیم؟

آش گرفته ی نذری را دونیم کردیم و نیمی از آن را پروراندیم....آب لیموی فراوان ، کنسرو سبزیجات و دو بسته سوپ آماده(شاید مگی بودند)و نمک وفلفل به مقدار مناسب به آن افزودیم تا خوراکی مناسب و خوش طعم افریده شود.

بادمجان هایی هم داشتیم....با پوست کبابیشان کردیم، بعد پوستشان را کندیم و در تابه ریختیم و با کمی کره تفتش دادیم و با ته شیشه ی آبلیمو کوبیدیمش...نمک وفلفل هم....به گفته آنها که این دو غذا را خوردند...عالی بوده....یک نکته مهم...حتما در جیره غذایی تان در سفر ها غذا های آبکی مانند سوپ بگنجانید. و نکته مهم دیگر حتما تنوع غذایی (حتی برای یک وعده)ایجاد کنید.

بالاخره کم و بیش چشم به تاریکی می سپریم و تک تک به خوابی میرویم...من و شروین و پویان و مهدی آلفا بیرون از چادر در پر ستاره ترین اطراقگاه ممکن می خوابیم...سرمای ناجوانمردی است و من این را فقط از کناره های پوششی که بر صورتم کشیده ام می فهمم...اما دیگران سردی را تا مغز استخوانشان چشیده اند.چرا؟

مهمترین مشکل مسافران شبهای کویری سرمایی است که با چیزی نمی توانند مقابلش دوام بیاورند. و به ناچار و بر حسب عادت لباس بر لباس اضافه می کنند و نه تنها گرمشان نمی شود که کلافه هم می شوند.

راه چاره....انتخاب لباس مناسب است....یک لایه لباس چسبان و نخی در زیرترین لایه، یک لایه لباس گشاد و غیر چسبان و مثلا کاموایی یا پشمی (که هوای زیادی را در خود نگه دارد و در نهایت یک لایه بادگیر و ضد آب (ترجیحا گورتکس اصل)همه مشکلات سرما را رفع می کند. دستکش و کلاه م که باشد ...می توان تا صبح از اسمان و کویر و....لذت برد.

صبح ساعت 4 همه بیدار میشوند...البته درستش این است که بگویم همه هوشیار می شوند چون تقریبا همه از سوز و سرما بیدار بودند....کمی نوشیدنی گرم و بعد راهپیمایی در تاریکی کویر به سوی دریاچه نمک...البته در میانه ی مسیر با یک مشورت کوتاه با پویان مسیر را کمی تغییر داده و به بلندی ای میرویم که همه شن روان است و در نزدیکی نوک بلندی راه رفتن سخت و نفس بر می شود...اما با طلوع خورشید که در غبار افق سرخ شده همه خستگی از تن بیرون میرود و کمی بعدتر گرمای آفتاب هم جانمان را سر حال می آورد.

...با پویان نقاشی ای بر شن های کویر می کشیم...نشان از میرایی این بیابان و نقش هایش...بعد هم غلطان از بلندی کویر پایین میآییم و پس از آن پیاده به لب دریاچه میرویم...

بدلند ها و نقشهای 5 و 6 ظلعی بی کرانی کنار هم چیده شده اند...بی بدیل و بی نظیر...راه رفتن در این مسیر که به غایت هموار است و به غایت سست هوشیاری و هیجان را هردو از تو طلب میکند...

و بعد...نیم ساعتی پیاده تا کنار چاه آبی که هر چند شور است...اما خنک هست و التهاب پیاده روی کویری را از پوستت میگیرد و سر و روی  را که با آن میشویی لذت میبری...و ما هم لذت بردیم...و بعد صبحانه ای(همیشه یادم هست در هر حالتی میوه ای آبدار برای صبح های سفر داشته باشم...و امروز هم سیب دارم...چون همیشه ها) و بعد راه می افتیم....از مرنجاب تا آران و بیدگل(2 تا 3 ساعت)از آران تا کاشان 5 تا 10 دقیقه و از آنجا تا قم 2 ساعت و از قم تا تهران هم 2 ساعت...فقط...ساعت تقریبا 3 بود که در یکی از مجتمع های بین راهی نوینی که راه افتاده نهاری خوردیم و لذتی بردیم....