• زمان : ۱۳۹۶/۸/۲۶،‏ ۴:۴۱
  • نمایش : ۱٬۳۲۳ دفعه
  • موضوع : سفرنامه
یک سفر و سفرنامه‌ای کوتاه به تبریز

تبریز جایی مثل پاریس - زیبا ، عاشق ، خوش مزه.

حرفهایمان گل انداخته.همه خوابند یا چرت میزنند .مزرعه ای از گل کلمهای پف کرده ی سفید رنگ جلوی ما پهن شده اند. نور زیبایی بر آنها تابیده شده....منظره زیباست....یا بیشتر از آن ، با شکوه است....

به همراه دوست عزیزی* بر بلندای آسمان پرواز میکنیم.با هما. همایی که نسلش در ایران بوده و اکنون به نظر نایاب شده است.همایی که روزگاری افتخار ایرانیان بوده.

به مقصد میرسیم. تبریز. شهری با ده ها و صدها افتخار در تاریخ ایران.با ده ها و صدها منظره ی زیبا، با ده ها و صدها لذت نامکشوف برای من.

دوستان به دنبالمان میآیند. به شاهگلی میرویم. استخری پر آب ، محوطه ای سر سبز و اباد ، ساختمانی که انگار روی تاریخ زلالی شناور مانده . تبریز در خنکای صبحگاهی اش سوار بر نسیمی دلربا زنده است و نفس میکشد. درختان کهنه ی این دیار رقص کنان به ما خوشآمد میگویند. تبریز اینجا زنده است. مردمان زیادی پیرامون استخر شاگولی میدوند ، ورزش میکنند. برخی آرام و برخی تند. زنان و دختران جوان ، زیبا و آراسته. مردان و پسرانی ورزیده .همه مشغول لذت بردن از این فضای زیبایند.

در عمارت صبحانه ای میخوریم.با دوستان گپ میزنیم. از گذشته تا آینده....از شانس و تقدیر تا عقل و تدبیر. حرف به تخته نرد میرسد . به بازی بزرگان به بازی ای مملو از شانس و عقل. مثل زندگی...مثل خودِ خودِ زندگی.

پس از صبحانه به بازار میرویم. بازاری پیچ در پیچ و مسقف. بزرگترین بازار مسقف دنیا. آرام است و خالی. جمعه صبح است. جمعه صبح زود است. تک و توک مغازه ای است که باز است و بیشترشان لبنیاتی. با پنیرهای کهنه و تازه . با عسلها و خامه ها و سرشیر ها. با مردمانی خندان. رزق حلال و شادی ِ روزگار در پس چین و شکن دست و صورتشان دیده میشود. بی هیچ زحمتی.

بازار زیباست. بازار قدیمی است.بازار ریشه دارد. بازار سابقه ی فامیلهای شاغلش را در خودش دارد. بازار....بازار است.و بازار تبریز زیبایی های نهفته ی زیادی دارد و افسوس که تعطیل است. افسوسم را تا روزی که دوباره برگردم و ببینمش نگه میدارم.

از بازار بیرون میآییم. از مقابل مسجد ، ارگ ، پل های قدیمی و بنای مقبره الشعرا میگذریم.به بنای شهرداری میرسیم. خاطره ها دارم از آن. سخنرانی ای که در آن داشتم. تشویقها . جوانی ها...دوستان.و الان این بنای کم نظیر موزه است از برخی نشانه ها و ریشه های تبریز. تبریز شهری پر از دانایان و هوشیاران و عاشقان. اصلا برای من این شهر ،تبریز، با عشق عجین شده است. مثل پاریس. جایی مثل پاریس.پر از خاطره هایی که حتی اگر مال تو نباشند میتوانند برای تو بمانند. من این شهر را دوست دارم.درست مثل پاریس.

شهرداری ، موزه ای است پر از یادگاری ، با راهنمایانی  جوان و مشتاق برای توضیح و ای کاش به همان میزانِ اشتیاق و جوانی و زیباییشان ، دانایی هم داشتند...ای کاش.

از اینجا به مغازه یکی از دوستان میرویم.عشق دارد او به کارش ، به ایده هایش ، به دوستی هایش.در این ایام بازنشستگی اش عجیب به کارش علاقه نشان میدهد و خوشحالم که هنوز مردمانی هستند که برای کار ، به عشق فکر میکنند و کسب و کارشان را روی آتش عشق سوار میکنند.

و بعد ....ساختمانی پیچاپیچ....مدرن(خوب و بدش به کنار) جماعتی ۲۰۰-۳۰۰ نفره. دوستانی قدیمی و جدید. با سیاوش و حامد برایشان صحبت میکنیم. لذت میبرند ، لذت میبریم. دانایی برای من با زیبایی عجین است....داناتر ، زیباتر. این اصل همه ی حرفهایم ، کارهایم ، زندگیم و شغلم و دارایی ام هست....همیشه....از همیشه ...تا همیشه...۸ شب ، فرودگاه ، خنده هایی پشت هم....شادی هایی بی دریغ، حتی در پس هر لحظه ی غم....

تبریز زیباست. چون ردپای عشق را میبینی.تبریز خوش طعم است. چون مزه ی کوفته ی تبریزی دارد. تبریز را دوست دارم حتی وقتی توی هواپیما از بالا میبینیش ، در شب. پشت آنهمه پولکهای روشن و الوان.


این متن نخستین بار در ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ در وبلاگ قدیمم، کاکلی منتشر شده است.

آن دوست عزیز، سیاوش صفاریان پور بوده است.

تصویر ورودی این مطلب را از ویکی‌پدیا برداشته‌ام.