• زمان : ۱۳۹۶/۱۰/۹ ه‍.ش.،‏ ۱۵:۰۸
  • نمایش : ۳۴۷ دفعه
  • موضوع : ادبیات

دنیای این جا همیشه تاریک بود...همیشه ،نور معنیای نداشت به جز در افسانه ها و خاطره هایی که بعضی از پیرترین اهالی اینجا در باره اش میگفتند. پیرهایی که بیش از ۵ میلیون سال زندگی کرده بودند. پیرانی که نور را دیده بودند و خودشان را در آن برانداز کرده بودند و برق خیره کننده خود را در آن نور رویایی  دیده بودند . اما اینجا نه نوری بود نه روز وشبی. همیشه مثل هم بود.همه ی افراد کلونی صدها و هزارها و میلیونها سال بود که کنار هم زندگی میکردند. بزرگترها خاطرات کوتاهی داشتند از وقت تولد جوانترها ، اینکه وقتی فلانی به دنیا میآمد زمین خیس بود یا خشک ، گرم بود یا سرد و چیزهایی از این دست. همه هم تکراری بود ، برای همین نه کسی تمایل داشت آن را بشنود نه تمایلی برای گفتنش بود...معمولا توی کلونی کسی چیزی نمیگفت....چیزی برای گفتن وجود نداشت. همه در صبری و سکوتی عظیم زندگی میکردند. همه در حال جذب بودند، مواد بیشتری برای سلامتی بیشتر جذب میکردند. همه تلاش میکردند بیشتر و بهتر رشد کنند و مقامی بین بقیه ی اعضای کلونی به دست بیاورند....این سکوت صبورانه همیشه وجود داشت تا اینکه پیری یا جوانی از آن دیگران حرف بزند. دیگرانی که همیشه شنیدن در باره شان جذاب بود ، پیرترها (فقط بعضی از پیران) آنها را دیده بودند و از بدنهای بسیار نرمشان قصه ها داشتند ، از اینکه روی تنشان چیزی میکشند که مال خودشان نیست و از همه مهمتر، اینکه آنها کربن دارند، خیلی زیاد...و این عجیب بود....آنها کربن دارند خیلی زیاد....! به اینجا که میرسید همهمه ای برپا میشد. عجیب بودن این بخش از زندگی دیگران به حدی بود که همه (بچه ها و مسنها) سکوت را میشکستند ، جذب غذا را متوقف میکردند و وارد بجث میشدند و بعد انگار که عقلشان به جایی نرسد دوباره سکوت همه ی کلونی تاریک را فرا میگرفت و هر کس به خودش مشغول میشد....

تاریکی مثل همیشه بود، همه چیز مثل همیشه ، دنیا ی کلونی ساده تر و یکنواخت تر از اینی بود که وقتی  پیر آرام و متین  ۱۲ میلیون ساله با صدایی رسا گفت دیگران دارند میآیند  ، کسی آن را نشنود ، یا به آن توجه نکند. دلشوره و نگرانی مثل یک موج بزرگ از پیر بنفش و براق(آنطور که خودش میگفت ، چون در آن تاریکی کسی این را ندیده بود) شروع شد و همه ی کلونی را در برگرفت. کسی پرسید: از کجا میدانی؟ و او با همان متانت گفت حسش میکنم....آنها دارند میآیند...و این جمله برای اینکه همه مطمئن شوند که دیگران دارند میآیند کافی بود. همه به او و پیش بینی هایش اعتماد داشتند...باید کاری میکردند؟ پیر بنفش گفت : نه...آرام باشید....دیگران میآیند . من میشناسمشان . آنها دقیق اند و خوب و ارام. دنیایمان را تغییر میدهند، از این مهمتر، نور میآورند. من دیده ام. و شما هم میتوانید رنگتان را ببینید. آنچه را که من در باره ی هریک از شما گفته ام را خودتان خواهید دید. مثلا تو که قرمز تیره هستی ، بالاخره میفهمی که معنی حرفم درباره ی تو چیست...و ساکت شد. 

همه ساکت شدند و در دل با خوشان فکر میکردند....پیر گفته من بنفش هستم....یعنی چه؟ ارزوی دیدن رنگش را در سر میپروراند ، دهها هزار سال بود که آرزوی این را داشت. آن دیگری خیالاتش را در باره ی دیگرانی که بدنی نرم دارند  مرور میکرد و ...هر کس به طریقی خودش را با خیال دیدن دیگران سرگرم میکرد. پیرِ بنفش آرام بود ...آرام و عمیق ...مدتها گذشت....و افراد کلونی با صبر عمیق و زاید الوصفشان چشم به راه دیگران  بودند....دوباره پیر بنفش به صدا در آمد: دیگر چیزی نمانده ....میشنوید؟ حس میکنید لرزه های زمین را ؟ این مال ِ آنهاست. آنهایی که دارند میآیند و نور میآورند....و اینبار همه ی افراد کلونی هم این حرف را با وجودشان میفهمیدند، زمین میلرزید و صدا میداد و کمی بعدتر  صداهای دیگری هم شنیده میشد. صداهایی که برای افراد کلونی عجیب بود و لی پیر بنفش میگفت دیگرانِ کربنی دارند با هم صحبت میکنند...!

 زمان طولانی ای گذشت. همه جا همچنان تاریک بود ، لرزه ها بیشتر و صداها مفهوم تر بودند....و....لحظه ی موعود رسید....ضربه ی شدیدی تمام دنیای کلونی را تکان داد، نوری خیره کننده همه ی کلونی را در بر گرفت، ناگهان دنیایشان تغییر کرد، پیر بنفش میدرخشید ، افراد کلونی ابتدا به خودشان نگاه کردند ،هر کسی سعی میکرد گفته های پیر بنفش در باره یخودشان را با آنچه میدیدند تطبیق دهند....صداهای دیگران کر کننده بود....دنیایشان دیدنی شده بود، دنیایی از نور و رنگ و درخشش....خوششان آمده بود....هزاران و میلیون ها سال انتظار برای دیدن دیگران ، شنیدن قصه ی دیگران ، صداها و لرزه های آمدن دیگران، همه و همه میارزید....

آبیِ تیره به عنوان مدیر کلونی خودش را آماده میکرد که به دیگرانِ کربنی خوش آمد بگوید،درخشش ِ کمی از خودش بروز داد ، همه در سکوتی مطلق منتظر بودند، منتظر و مشتاق،آبی تیره کلام اولش را نگفته بود که....صدایی وحشتناک  همه ی کلونی را گرفت....آبی تیره شکست....وحشت همه  را در برگرفت...و بعد پیر بنفش ....او هم شکست و بعدی و بعدی و بعدی...دیگران کربنی یک به یک  بزرگانِ کلونی را میشکستند، آنها آرام و دوستانه نبودند....

......

صبح روز  یکشنبه ۹ مهرماه، روزنامه ها  با چاپ عکسی از دو بلور غولپیکر به رنگهای بنفش و ابی تیره و به نقل از مدیر اکتشافیِ برنامه ی غارهای زیبا نوشتند: بزرگترین و باشگوه ترین  معدن بلورهای قیمتی در دنیا کشف شد. این معدن شامل انواع بلورها و کانی های درشت بوده  و ارزش اقتصادی مستقیم و غیر مستقیم آن بیش از ۱۰۰۰ میلیارد تومان برآورد شده است .


این داستان در آذرماه سال ۱۳۹۰ نوشته شد. وقتی یک غار پر از کریستالهای  شگفت آور کشف شده بود نوشته شد.