• زمان : ۱۳۹۶/۱۱/۱ ه‍.ش.،‏ ۱۸:۴۳
  • نمایش : ۶۵۱ دفعه
  • موضوع : سفرنامه

قزوین، شهری  در کنار تهران که کمتر از دو ساعت با پایتخت ایران فاصله دارد. شاید همین فاصله ی کم هست که باعث شده تهرانی ها و حتی ایرانیها این شه را کمتر نگاه کنند. انگار که در ساه ی سیاه و سنگین تهران گم شده باشد .  ما تهرانیهای عمدتا قزوین را در زمره ی جاهای دیدنی اطراف تهران نمیدانیم، وقتی به سوی زنجان و تبریز و .. میرویم ، با رسیدن به نزدیکی قزوین ، وارد کمربندی شده و به اتوبان قزوین زنجان میرسیم و ادامه ی مسیر میدهیم. یا میخواهیم به رشت برویم و باز هم قزوین را دور میزنیم و در بهترین حالت ، با رسیدن به میدان ورودی شهر قزوین رو به سوی شمال میرانیمو به سمت اوان و الموت میرویم. یعنی در هر حالتی شهر قزوین را بی خیال میشویم و البته که این داستان فقط منحصر به تهرانی ها نیست. کلا ایرانی ها چندان زیاد با این شهر آشنا نیستند و آن را مقصد سفری خود نمیدانند. در حالی که کمی(واقعا کمی) که در تاریخ به عقب برگردیم قضیه کاملا تفاوت میکند و قصه عوض میشود. قزوین از شهرهای مهم ایران زمین بوده . در طول تاریخ .

در جایهای مختلف خوانده ام که قزوین را به نامهای مختلفی معرفی کرده اند . کشوین ، کاسپین، قسوین،راژیا،اردپا و …برای من کشوین نام جالب توجه تریست. شاید به خاطر داستان پشت سرش:  قزوین مرز دیلم بوده یکى از پادشاهان لشگرى به سوى دیلمان روانه ساخت دو سپاه در دشت قزوین به صف آرایى براى نبرد پرداختند. در این هنگام فرمانده سپاه در یک جانب لشگر از هم گسیختگى دید و فرمان داد: «این کش وین» یعنى این موضع را نگهدارى کن، پس دشمن گریخت و در آن مکان شهرى بنا کردند و آن را کشوین نامیدند و اعراب آن را قزوین نامیدند»...گاه گفته میشود بانی این شهر ، شاپور ذوالکتاف بوده و  گاه آمده که شاپور اول آن را بنیاد کرده است.

عکس هوایی قزوین-اوایل پهلوی اول

شهر قزوین همواره مورد توجه بوده است . از دوران پیش از اسالام تا سالهای نخست اسلامی و بعد از آن. آنقدر مهم و ارزشمند که آن را باب الجنه(دروازه ی بهشت) هم نامیده اند.  قزوین در طول تاریخ و پس از اسلام همواره مورد توجه بوده است و  البته  این توجه الزاما برایش خوشی و خرمی و ابادانی به همراه نیاورده است.در دوره ی مغول ، قزوین عملا نابود و ویران شد.در دوره ی ایلخانان مالیاتها آنچنان بر قزوینیان فشار وارد آورد که  همه از آن مهاجرت کردن. آنگونه که  برای نماز جمعه اش  جمعیتی باقی نمانده بود.در دوران تیموریان اما  آرامش آرام آرام به شهر بازگشت و بالاخره در دوران صفویه ، بخت با قزوین یار شد. شاه اسماعیل صفوی بنیان گذار سلسله ، تبریز را پایتخت کرده بود ولی پس از مرگش و شروع سلطنت شاه طهماسب که در بلخ دوران ولایتعهدی را میگذراند، پایتخت از تبریز به قزوین که جایی امنتر از تبریز و دور از دسترس عثمانها بود  منتقل شد و عملا شاه طهماسب دوران سلطنتش را در قزوین سپری کرد. همین امر باعث آبادانی و رونق روزافزون قزوین شد .

مجلس میهمانی شاه طهماسب -عمارت چهلستون اصفهان

پس از طهماسب ، دوره ای آشوب و غارت در شهر بزرگ > اباد و ثروتمند قزوین رواج یافت تا آنه با حمایت و کفایت پریخان خام(دختر شاه طهماسب) اسماعیل میرزا(شاه اسماعیل صفوی دوم) به سلطنت رسید و اوضاع آرام گشت. که البته دیری نپایید و سلطنت دست به دست شد  و بالاخره به شاه عباس صفوی رسید و او  تلاش کرد قزوین را اباد و وسیع کند. ولی برای اهداف بزرگش ، قزوین جای مناسبی نبود . قزوین آب کافی و هوای خوش نداشت. در نتیجه پایتختی از قزوین به اصفهان منتقل شد.پس از آن بود که دوباره قزوین اهمیت و شکوهش را ازدست داد و دیگر آن را باز نیافت ...تا دوران قاجار که کمی رونق یافت و آنچه امروز میبینیم بازمانده ی دوران قاجار و صفوی و مدرنیته ی دوران پهلوی(به خصوص پهلوی اول)است… همه ی این شرایط و داستانها باعث شده است امروزه قزوین کلکسیونی از زیبایی های مماری و شهرسازی در دوره های مختلف باشد و  داستانهای  زیادی در سراسر شهر و در گوشه و کنار آن وجود داشته باشد. و این همان چیزی است که مرا برای دیدن قزوین به خود بکشاند.بارها به این شهر رفته ام و گاه برنامه های تلویزیونی برایش تهیه کرده ام و خلاصه که هنوز این شهر زیبایی و لذتهایی دارد که کشفش نکرده ام  و میتوان هنوز با آن سرگرم شد. برای همین بود که وقتی خواستم برای بار چندم به قزوین بروم، دوستانم هم همراهم شدند و یک جمعه صبح زمستانی ، زمستانی که البته هیچ نشانی از زمستان را نداشت عازم شهر قزوین شدیم...

جمعه  ۶ صبح از میدان ونک راه می افتیم. ۱۸ نفریم و در یک مینی بوس  نشسته ایم.  هوا تاریک است و کمی سرد. قرار است ۲۷ دی ماه باشد. اما وضع هوا و سرمایش بیشتر شبیه به اوایل بهار است. خلاصه که زمستان عجیبی است. خیابانها و اتوبوانها خلوت است و به سرعت به سوی جاده کرج میرویم. کرج را رد میکنیم و در اتوبان قزوین پیش میرویم. قصدمان این است که بعد از قزوین به مجتمع آفتاب درخشان صحرا برسیم برای صبحانه. منوی باز متنوعی دارد و میتوان یک صبحانه ی پر و پیمان خورد. البته چون کمی مسیر را اشتباه میرویم مجبور به برگشتن و رسیدن به شعبه ی جنوبی  این مجتمع میشویم. اینهم بد نیست ولی تصور میکنم صبحانه ی آن یکی (آن که در مسیر شمالی اتوبان است) بهتر و متنوع تر باشد. خلاصه که ۲۰ هزارتومان میدهیم و  صبحانه ی خوبی میخوریم. ساعت ۹:۳۰ است که راه میافتیم و به داخل شهر قزوین میرویم. سر چهار راه ولیعصر ، بالاتر از میدان دروازه تهران ، با خانم گلمحمدی قرار گذاشته ام تا لیدر و راهنمای ما در شهر باشد. کار تازه ایست که انجام داده ام. روز قبل، پنجشنبه با سازمان گردشگری شهر قزوین تماس گرفتم. کلی اطلاعات تلفنی گرفتم. خانمی که پاسخ میداد خیلی با صبر و مهربانانه و حوصله ی فراوان پاسخم را داد و در نهایت پرسیدم که میتوانم از یک لیدر رسمیتان کمک بگیرم و او هم ایشون را معرفی کرد. فکر میکنم کار خوبی است. اطلاعات عالی و راهنمایی خوبش کمک ارزشمندی بود.به نظرم برای سفرهای شهری میتوان(و شاید هم باید) از کمک این راهنماها استفاده کرد.

به پیشنهاد خانم راهنما، ابتدا به آب انبار سردار بزرگ میرویم. از بیرون که نگاه میکنم ، آجر چینی و نمای مومی آب انبار معمولی است ، تنها کمی بزرگتر از معمول (که البته این بزرگیش از بیرون چندان جلوه ای ندارد) گنبدی آجری با نورگیرهایی در اطراف آن و یک بادگیر کاشی کاری شده ی آبی رنگ در بالای گنبد. از خیابان اصلی مسیر کوتاهی را به داخل کوچه میرویم و به در ورودی آب انبار میرسیم.  آنجاست که عظمت آب انبار شروع بع جلوه نمایی میکند.  مسیر  راه شیر با عرض زیاد( حولی سه -چهار متر) و تعداد پله های بسیار( ۵۰ پله ي ۲۰-۳۰ سانتی متری)  نشان از عظمت این آب انبار دارد. از پله ها پایین میرویم. انتهای مسیر راه شیر دری به سوی راست هست که ما را به انباره ی آب راهنمایی میکند و بدیهی است که بعدها و پس از آنکه اب انبار کاربری اش را از دست داده ایجاد شده است. وارد مخزن که میشویم واقعت ابعادش بهت آور است. فضا مربع شکلی بسیار بزرگ(در حد کمتر از ۲۰ متر طول و عرض) و ارتفاعی در همین حدود که بالایش گنبد آجری یک تکه قرار دارد. ..خانم گلمحمدی در حال توضیح دادن است و از سایقه و ساختار این آب انبار میگوید و من در حیرتم همچنان از این عظمت.

آب انبار سردار بزرگ

قزوین شهری نیست که بر کرانه ی آب و رودخانه ای ساخته شده باشد. بنابراین بدیهی است که برای تامین آب شرب جمعیتش به خصوص در دوران پایتختی اش و رونقش بایستی فکری میشده. گاه جمعیت تاریخی این شهر را تا ۲۵۰ هزار نفر هم ذکر کرده اند که در دوران تاریخی رقمی بسیار بزرگ است . این اب انبار را  دو سردار نظامی قزوینی به نامهای محمد حسین و محمد حسن خان سردار  بنا کرده اند. آن دو که از سرداران دوره ی فتحعلیشاه بوده اند پیش از یک نبرد مهم ، با خود عهد میکنند که در صورت پیروزی در نبرد ، آب انبار بزرگی برای شهر بسازند و اینگونه میشود و آنها هم عهد خود را با این بنای باشکوه  برآورده میکنند.

 بالای گنبد، در سوی غرب مسیر اب ورودی  دیده میشود و در سوی مشرق ، درب ورودی میرآب که برای رسیدگی به آب  و کیفیت آن به داخل انبار وارد میشده است.  نورگیرها هم اجازه ی ورود نور آفتاب را میداده تا تاریکی مطلق در مخزن باشد و البته هوادهی هم همینطور. خانم راهنمایمان میگفت که برای کنترل کیفیت آب از پودر زغال ، سنگ نمک ، آهک  و از همه جالبتر از ماهی های اب انباری ریز استفاهد میکردند...سیستم  برداشت اب هم بر خلاف نمونه های دیگری که در مناطق مرکزی ایران دیده بودم ، اینگونه بوده که در سطوح مختلف(ارتفاعات مختلف) لوله های سفالی در دیواره کار گذاشته شده بوده که به مسیر ورودی (همان پله ها) منتهی میشده و آنجا شیرهای اب قرار داشته است. به این ترتیب مردم میتوانستند ظرفها یشان ر زیر شیر از آب پر کنند و  به این ترتیب  آب سالم و تمیز داشته باشند.

 
 
 

همچنان در حیرت از عظمت این اب انبار هستم و با آجرکاری ها و کاشیکاریهای سردر ورودی  سرخوش میشوم . به  سوی مینی بوس میرویم که به مقصد بعدی برسیم. نیم نگاهی به آسمان می اندازم ، آبی است. رنگی که این روزها خیلی کم در تهران دیده میشود. …

با طمانینه و حیرت از بزرگی و عظمت آب انبار سردار بزرگ ، پله های زیادش را طی میکنیم و به  خیابان میرسیم. یکی از زیباترین خانه ها تاریخی ای که تا به حال دیده ام در شهر قزوین است. حسینیه امینی ها. خانه ای بزرگ که الان بخش کوچکی از آن باقی مانده و حیاطهای  زیادی از آن تخریب شده است و باقیمانده حیاط خیلی بزرگی نیست. در وصف حسینیه شدنش داستانهای زیادی وجود دارد اما یکی از آنها که مشهورتر است و  جذابتر به وقف کردن حانه توسط مالکش، حاج محمد رضا امینی ، از تاجران بزرگ قزوین در دوران قاجار   مربوط است . او این کار را کرد تا خانه و منزلش را از خطر تصرف توسط ناصرالدین شاه که میهمانش بوده نجات دهد. و البته که نه تنها از  گزند تصرف ناصری،بلکه از گزند ایام و تخریب و سودجویی های  زمانه و وارثان هم درامان ماند.۱۵ حیاط باقی ساختمان که امروزه هیچ اثری از آنها دیده نمیشود ، وقف نبوده است. کاش  حاج آقا امینی  همه ی ملک را وقف کرده بود. در وقف نامه آمده که تا ۹۹ نسل این ملک وقف امام حسین است و همه ی ایام و برنامه هایش ، نوع دعوتها و … همه و همه در وقف نامه درج شده است و اینکه فعلا میتوان با خیال راحت از باقی ماندن این ملک خاطر جمع بود ، چون تازه نسل پنجم خاندان امینی  این ملک را نگهداری میکنند و حداقل ۹۴ نسل دیگر باید بیایند و این وقف نامه را زنده نگه دارند.خلاصه کنم که خانه سه تالار موازی هم دارد ،با ارسی های رنگی و بسیار باشکوه. سقف   نقاشی شده ، باسمه کاری ، گچ کاری روی آینه(که در معدود معماریهایی در ایران تا کنون اجرا شده است) و … زیر زمین(سرداب) هم زیباست. با حوض و گربه روها و …

در تالار اول(جنوبی) و مقابل ارسی‌های پنج دری باشکوهش
نفر نخست نشسته از چپ،حاج آقا امینی ، مالک اصلی این ملک بوده .

ملک زیبای امینی ها را ترک میکنیم. در میان رنگ و نور و نقش این ساختان زیبا سحر شده ایم و از آن بیرون میاییم. چند سال قبل که به این مجموعه آمده بودم و برنامه تلویزیونی ام را ضبط میکردم همینگونه بودم و فکر میکنم اگر ده بار دیگر هم اینجا بیایم همین حس و حال را خواهم داشت.

حالا دیگر وقتش رسیده که به  دوره ی شکوه قزوین پا بگذاریم. یعنی عصر صفوی.

در تاریخ آمده که  شاه طهماسب دوران ولایتعهدی اش را در هرات که آنهنگام مرکزیت خراسان بزرگ را داشته میگذرانده تا برای دوران سلطنتش آماده شود. وقتی انتقال پایتخت از تبریز به قزوین مطرح میشود. او چیزهایی از هرات را با خودش به قزوین می آورد. از جمله چیزی به نام خیابان را . در هرات  محله ی خیابان وجود داشته است. محله ای آباد با یک مسیر مهم داخل شهری که فقط راه نبوده. محل گذر بوده و محل آمد و شد و محل بازار و محل ایستادن و زندگی کردن. به فرمان او مقرر میشود پیش از انتقال پایتخت،  ابتدا عمارتهای دولتی در قزوین ایجاد شود.  برای همین بخش بزرگی از حاشیه شهر به دولتخانه مبارک اختصاص داده میشود. امروزه از آن دولتخانه ی باشکوه و وسیع با ۲۳ سردر چیز زیادی باقی نمانده است و تنها شاخصترینهایشان را میتوان لابلای ساختمانها و محلات مرکزی شهر پیدا کرد. سردر عالیقاپو. هنوز زیباست و باشکوه. نقاشی ها و گچ بری هایی که البته تا همین اواخر پایگاه نیروی انتظامی بوده است.

 

سردر عالیقاپو، دید از خیابان سپه(تصویر اینترنتی است)
مدرسه امید. نخستین مدرسه مدرن قاجاری در قزوین

در کنارش مدرسه ی امید. از قدیمیترین مدارس مدرن ۴ کلاسه در ایران که نامش برایم جالب و زیباست باقیمانده ی  طاق مقرنس که وردوی به  عمارت نادری بوده است. و روبروی سردر عالیقاپو، خیابان. همانی که شاه طهماسب از هرات با خودش آورد. این خیابان را که در دوره ی رضاشاه به خیابان سپه تغییر نام داد اولین خیابان مدرن در ایران است. چیزی شبیه به خیابان آربات مسکو یا نوسکی یا  چارباغ اصفهان یا شانزه لیزه ی پاریس یا استقلال ترکیه. اینها فقط مسیری برای گذر کردن نیستند. جایی هستند برای آرامتر رفتن و به عبارت درستتر برای پرسه زدن. ظاهرا(خیلی مطمئن نیستم) اصلا نام خیابان از نام آن محله ی هراتی گرفته شده است. یعنی شاه طهماسب این مسیر را میسازد و نام محله ی محبوبش در هرات ، خیابان، را بر آن  میگذارد و بعد این اسم خاص به اسم عام تبدیل میشود و از آن پس هر مسیری را خیابان مینامیم.

 خیابان یا  همان خیابان سپه از یک سو به عالیقاپو میرسد و از سوی دیگربه  میهمانخانه  سردار اسعد السلطنه که الان چیزی از آن به جز پی مخروبه ی آن باقی نمانده . تخریب آن به دستور رضا شاه انجام شد تا خیابان سپه به راه آهن برسد.  و البته که به  جای  آن مهمانخانه ی مهم که سردار سپه، رضاخان پیش از حرکت به طهران به قصد کودتا ، در آن ساکن شده بود ، گراند هتل را ساختند . گراندهتلی باشکوه و زیبا که اکنون میتوان آن را دید.

میهمانخانه سعد السلطنه در دوران قاجار. آرشیو میراث فرهنگی قزوین

چهلستون زیبا قزوین هم هست. همچنان در داخل دولتخانه. زیباست و نقلی پر از نقاشی هایی که متاسفانه حسابی مخروبه شده است و تنها از زیر لایه هایی گچ و رنگ و نقش و ترک خوردگی میتوان گوشه های بسیار ریزی از زیبایی و ظرافت و شکوهش را در دوران صفوی و قاجار دید.چهلستون(موزه قزوین) در دوران رضا شاه

چهلستون(موزه قزوین) در دوران پهلوی
تزئینات سقف تالار اصلی-طبقه نخست

الان این مجموعه ی نه چندان بزرگ که زمانی حرمخانه ی شاه طهماسب بوده ، موزه خوشنویسی برپاست. نمونه هایی بی بدیل از خطاطی ایرانی. جایی بهتر از قزوین را نمیتوان برای  دیدن خوشنویسی انتخاب کرد. قزوین پایتخت  خوشنویسی ایران است با  بودن و زاده شدن کسانی چون میرعماد ،عمادالکتاب،عبد المجید و … الحق که این لقب شایسته ی این شهر است.

 دولتخانه ی صفوی را ترک میکنیم. ناهار صدایمان میکند و چه چیز بهتر از یک قیمه نثار قزوینی. غذای محلی که در جشن و عذا میخورند. برنج است و خلال مغزهایی چون بادام و پسته با تکههای گوشت و زرشک و کمی آبِ گوشت. ما رستوران  اقبالی را انتخاب میکنیم. گفته میشود ۵۰ سالی است که این رستوران پا برجاست و هنوز کیفیتش را حفظ کرده است. پله هایی پرشیب رو به بالا دارد و دکوری که میتوان از آن قدیمی بودن در عین سنتی نبودن را دید و فهمید. یک جور دکوراسیون دوران پهلوی که در زمان خودش مدرن بوده. غذاهایی به جز قیمه نثار هم دارد. انواع کباب و چلو. ولی به هر ححال برای مایی که مسافر قزوینیم از این بهتر نمیشود. محلش هم در دسترس است و تنها چند ده قدم تا چهلستون فاصله دارد.

 
قیمه نثار خوشمزه اقبالی-گوشتها زیر این لایه خلال و برنج نهفته هستند.

پس از نهار دوباره  راه میافتیم. اینبار حمام شاهی...حمام قاجار...موزه مردم شناسی قزوین.  این حمام بزرگ و وسیع و خوش ساخت است. بیش از ۱۰۰۰ متر مربع فضا دارد.میتوان در آن مروری بر معماری و ساختار حمامها کرد. علاوه بر آن با مجسمه های مومی متنوعش مروری بر مشاغل و فرهنگ و آداب قزوین هم میتوان داشت. فضای جالبی است. ولی دروغ چرا من کلا این نوع موزه هایی که در ایران خیلی باب است و به ام مردمشناسی میخواندش را نمیپسندم. حوصله سربر هستند و بسیار خالی و عاری از خلاقیت. دهها ایده ی عالی وجود دارد برای اینکه به نمایش فرهنگ و ساختار اجتماعی یک شهر یا منطقه جغرافیایی پرداخت.

نمای عمومی از سربینه حمام شاهی

اما متاسفانه طبق معمول ما ایرانیان ساده ترین کار را انتخاب میکنیم. گردآوری ابزارها و نمادهای ساده ی زندگی از خانه ها(عتیقه) انبار کردنشان در یک ساختمان قدیمی و در نهایت مجسمه های مومی. بی آنکه سناریویی برای موزه سازی داشته باشیم. مثلا همین موزه. داخل حمام هستیم و آنوقت غرفه غرفه میبینیم که مجسمه های مومی خوش ساختی مشاغل دلاکی و حمامی تا خربزه فروشی و  صنایع مرتبط با انگور و شیردوشی و … را به نمایش گذارده اند. بی ارتباط و بی سناریو. این قصه ایست که باید یک بار به تفصیل درباره اش بنویسم. این حمام بزرگ و زیبا بازسازی شده است. اما اصلش در دوران شاه عباس و در سال ۱۰۵۷ قمری ساخته شده است. این تاریخ را بر اساس ماده شعری زیر بیرون کشیده اند:

ساخت از لطف شاه حمامی… به لطافت قبول هر مقبل

چون یکی از درون برون آید… «صحت عافیت» بود تاریخ

 آرام آرام و با رسیدن به غروب هوا خنکای بیشتری میگیرد و ما قدم زنان به سوی سرای سعدالسلطنه میرویم. جایی در دل بازار . باقرخان سعد السلطنه ۳ سال در اواخر دوران  شاه شهید ، ناصرالدین شاه  والی قزوین بود و این حکم ولایتش بر قزوین را مدیون  شایستگی ای که از خود برای ساخت راه تهران -قزوین نشان داد، بود.

باقر خان سعد السلطنه

او در سه سالی که والی قزوین بود کارهای بسیاری برای آبادانی شهر انجام داد.از جمله ساخت و بنای همین  سرای سعد السلطنه.این مجموعه بیش از  ۲.۷ هکتار مساحت دارد و ۴۰۰ حجره ، چندین مسجد و حمام، تیمچه ها ، شترخانها ، چهارسوق،چایخانه و ...را در خود جای داده بود. باقرخان برای ساخت این مجموعه معمارانی از اصفهان و قزوین  را به کار دعوت کرد و کل مجموعه را در دو سال بنا کرده و به بهره برداری رساندند. در این غروبی که ما دالانها و سراها و تیمچه ها را پیاده گز میکردیم، عظمت کار باقرخان سعد السلطنه به چشم می آید. با خودم فکر میکنم چه همت و قدرتی لازم است تا این مساحت تقریبا ۳ هکتاری با این شکوه و زیبایی در کمتر از ۲ سال ساخته شود و آنوقت پروژه های شهری در روزگار ما با اینهمه امکانات و ابزارهای صنعتی سالها و بلکه دهه ها طول میکشذ. چه چیزی را گم کرده ایم که به این فلاکت افتاده ایم. نکته این که امروزه این سرای وسیع کارایی تازه ای یافته است و مجموعه ای خدماتی و توریستی شده است.

نماهایی از سرای بزرگ سعد السلطنه

پر از کافه های ریز و درشت و اکثر مطبوع و زیبا  و فروشگاه های صنایع دستی که آدم  حرصش در میآید چرا اینجا آنچنان که باید و شاید توریستی نشده هنوز. نه خارجی ها و نه ایرانی ها هنوز قزوین را به درستی نشناخته اند و البته که شهرداری لازم است کاری بیش از همه ی آنچه تا کنون انجام داده و الحق به خوبی از عهده اش بر آمده  انجام دهد.قزوین واقعا جا دارد که یک قطب توریستی عالی بشود.

کافه ارثیه که همه چیزش نوستالژی بود

در کافه ی ارثیه که دکوری عجیب و جالب دارد مینشینیم تا چای و باقلوایی بنوشیم و بخوریم. انواع و اقسام عینکها دکور این مجموعه است . و نوستالژی هایی محشر از دهه های ۶۰ و ۵۰ ایران و حتی جدیدتر. یک چیدمان زیبا از پلاسکو هم دارد که دیگر نوستالژی ما تهرانی ها و شاید ایرانی ها شده است.نیمساعتی را زیر کرسی و فضای نوستالژیک و زیبای کافه میگذرانیم و با زور خودمان را از کافه بیرون می اندازیم.

آخرین مقصد این سفرمان ، کلیسای کانتور است. اواخر خیابان نادری. کلیسای زیبایی که گاه در اینترنت میخوانیم که این کوچکترین کلیسای ایران است. ولی خانم گلمحمد ، لیدر مان توضیح میدهد که درستش این است که  این کوچکترین کلیسای ثبت شده ی ایران است .  کانتور نمایی زیبا از آجرهای قرمز دارد. با برج ناقوسی بلند و گنبدهای  حلبی نقره ای. نورگیرهای گنبدی فیروزه ای. کلیسایی که در زمان جنگ دوم جهانی  توسط روسهای ارتودوکس ساخته شد. طرحی چلیپایی دارد  و در حیاطش دو مزار دیده میشود. یکی از آن خلبانی روس که هواپیمایش در نزدیکی قزوین  سقوط کرد و او را اینجا دفن کردند و دیگری مربوط مهندس راهسازی است که این کلیسا برای آنها( که مسیر شوسه ی قزوین رشت را میساختند )، بنا شده بود.

نمای بیرونی کلیسای کانتور

وضع نگهداری عمومی کلیسا خوب است و بنا هنوز سالم است. اما حیف که آن را به یک فروشگاه خنزر پنزر تبدیل کرده اند. تمام حس و حال داخلی کلیسا را از آن گرفته اند. حیف. هوا تاریک شده است که ز کلیسا بیرون میاییم. قزوین گردیمان را تمام میکنیم. باید به سوی تهران برگردیم در حالی که هنوز جا برای دیدن هست. خیابان سپه را هنوز درست نگشته ایم. مسجد جامع قزوین زیباست و باشکوه ، مزار  حمدالله مستوفی مانده است. موزه دکتر صالحی که روزهای غیر تعطیل میتوان بازدید کردش،بقعه شاهزاده حسین، پسر خردسال امام رضا و  مزار شهید ثالث  و بازار قزوین… اینها مانده اند و باید سفری دیگر برای دیدنشان چید و آمد و دید و لذت برد.