• زمان : ۱۳۹۶/۶/۶،‏ ۳:۴۴
  • نمایش : ۳۵۱ دفعه
  • موضوع : علوم و فنون

 

       وقتی فقط ۶ ساله بوده ام شاتل ها پروازشان راآغاز کردند...۶ ساله....دروغ چرا...اونوقتها اصلا دغدغه ی فضا و فضا نوردی نداشتم....حتی اصلا سوالم نیز از فضا نبوده...شاید اصلا بلند پرواز نبوده ام...سقف پروازم همین اطراف زمینمان و دور و بر خودمان بود...مجله ی تکنیک تازه منتشر شده را میخواند(و هیچی از آن نمیفهمیدم)م و اوج پروازم هواپیمای اف ۵ بود که شکلش را دوست داشتم و  اف ۴ که به نظرم چیز به درد بخور و اما زشتی می آمد.
مدتی گذشت و اوج گرفتنم آغاز شد. به نظر موتورم دیزلی بود. آرام آرام گرم میشد و وقتی دور میگرفت دیگر کسی جلو دارش نبود. من عاشق آسمان شب شده بودم و ستاره ها را میپاییدم و این اتفاق از روستای مادری ام آغاز شد.تیدجان...حوالی  خوانسار.آسمان را نگاه میکردم و برای خودم شکلهای ستاره ای می ساختم و بعدها فهمیدم که آدم های بدوی هم همین کار را میکردند....و وقتی فهمیدم این را کلی ذوق کردم(یادم است توی دفتر با ارزش آن زمانهایم این ذوق را نوشته بودم) همین شبهای آسمان پاییدن ستاره شمردن بود که نخستین برخوردم را با شاتل رقم زد. شاتلی از فراز سرم گذشته بود...و من آن را شهاب آرامی انگاشته بودم(این را سالها بعد  ،وقتی دانایی نجومم آنقدر شده بود که به من لقب معلم با تجربه ی نجوم بدهند فهمیدم) من شاتلی را نا خواسته دیده بودم...کاش آن هنگام اینقدر دانا بودم که بدانم چه چیز گرانبها و با شکوهی را دیده بودم.

        مجله ی مرزهای بی کران فضا منتشر نشده بود اما من دانش آموز که بخش اعظم پول توجیبی ام را پای مجله های علمی میدادم(مجله هایی که آن هنگام هم از دید کیفی و هم کمی بسیار  با ارزش تر از اکنون بودند)  توی مجلهی دانش و فن و بعدتر دانش و زندگی آگهی موسسه ی مرزهای بی کران فضا را میدیدم و تبلیغ فروش پوستر شاتل میکرد و من پول را با چه دردسری به حساب موسسه در مشهد واریز کردم و سیروس برزوی عزیز برایم دو تصویر شاتل فرستاد. هنوز یکی از آن دو تصویر را دارم.چه لذتی داشت مرور آنچه در این شاتلها رخ میداد در مجله ی تازه منتشر شده ی مرزهای بیکران فضا.(سالها بعد که من دبیرستانی بودم)

       اواخر سال ۱۳۶۵ که جام جهانی هم تازه تمام شده بود(مکزیک بود؟ با اون بازهای معروف آلمان و آرژانتین که سرآغاز دوره های مختلف رویارویی این دو تیم بود) شاتل ها دیگر برایم موضوع مهمی بودند...موضوعی که به نجوم مرتبط بودند و من هم نجومی بودم...چلنجر به فضا پرتاب میشد و رویایهای من نوجوان را با خودش به فضا میبرد.این که یک شهروند عادی هم میتوانست به فضا برود.یک معلم.یک معلم تاریخ...این که آن معلم تاریخ با شاگردانش خداحافظی کرده بود. این که معلم تاریخ را دعای خیر  دانش آموزانش بدرقه کرده است و ....اما همه ی رویاهای من فقط کمی بیش از ۷۰ ثانیه دوام آورده بود....اطلاعات علمی پربار آن زمان در باره اش نوشت...دانستنیها هم به گمانم نوشته بود و بسیاری دیگر....بارها خواندمشان و غمگین شدم...تا آنکه بار دیگر درست روزی که اولین سمینار علمی رسمی ام را قرار بود در برابر بیش از ۲۰۰ نفر دانش آموز و مدرس علمی سراسر ایران در خانه معلم کنار مدرسه ی رازی ارائه دهم در غرفه ی مجله ی بی کران فضا  فیلم انفجار چلنجر را دیدم و غم  قدیمی ام سرباز کرد و چشمانم نمناک شد و....غم ِ نرسیدن یک معلم به فضا ،غم حس شاگردان آن معلم....چلنجر سوخت و تمام شد...امام شد؟به نظر که نه نشد.

      سال ۱۳۸۱.دیگر منجم آماتور به نامی شده بودم.!! دنیای شاتلها هنوز برایم جذاب و جالب و افسونگر بود...اما نه آنقدر که لحظه به لحظه خبرهایش را دنبال کنم و ...اما هنوز هم از دیدن صحنه های ثانیه های نخست پرواز  شاتل دلهره میگرفتم و هنوز هم لذت میبردم و ...هنوز هم نگران همه ی سرنشینانش بودم....کلمبیا را شاتل دوست داشتنی ام مینامیدم...شاید به خاطر نامش یا قدمتش یا ماموریت هایش...یا به خاطر هیچکدامشان،...کلمبیا شاتل محبوبم بود....و کلمیبا هم به خاکستر نشست. این بار هنگام برگشت.وقتی که زمین در دید سرنشینانش بوده...وقتی که احیانا آنها امید زیادی به فرودشان داشتند...سخت اما سالم....باز هم غم.اما نه به میزان قبل....
      سال ۱۳۸۲.مشهد.با پوریا ناظمی و شاهین جعفرزاده نخستین محصول آی دی اس اس را تولید کردیم.ماکت شاتل کلمبیا...به مناسبت یک سالگی انفجترش. و شب خاطره انگیز آماده سازی کیتها را در حین جلسه ی رسمی شاخه ی آماتوری انجمن نجوم ایران  را نمیتوانم از یاد ببرم.یادش به خیر...یادش به خیر...شبی پر از آرزو و امید و لذت و افسون بود.

      نمونه های زیادی از شاتل ها دارم.ریز و درشت. و همه شان پر از  حسهای مشابه اند :لذت.ارزو...غرور...قدرت...ترس...غم...غرور...آرزو...آرزو...آرزو..و حالا عصر سی ساله ی شاتل ها به پایان رسید...و آرزوهای دورتری در راهند...و آرزو های آدمی را پایانی نیست...

 

 این نوشته را به مناسبت پاین یافتن عصر طلایی شاتلها در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۹۰ و در وبلاگم، «کاکلی» منتشر کرده بودم.