• زمان : ۱۳۹۶/۱۱/۲۲،‏ ۱۲:۰۰
  • نمایش : ۵۹۵ دفعه
  • موضوع : متفرقه

یک غروب دلگیر پاییزی بود. از آن غروبهایی که همیشه توی کتابها و شعرها تصویر میشود. سرد و غمزده. از در ساختمان دو طبقه ی عکاسی کودک بیرون آمده بودم. دوربین نیکون F10 که تازه خریده بودمش در دستم بود و  افسرده بودم. نتیجه عکاسی با این دوربین اصلا آن چیزی نبود که در ذهمنم داشته بودم. ۲ حقله فیلم ۳۶ تایی را به عکاسی نجومی شبانه و چند فریمی را هم به عکاسی از منظره اختصاص داده بودم و حالا که آمده بودم و کانتکتای فیلمهای را گرفته بودم نتیجه فاجعه بود. عکاسی کودک در آن سالها جایی بود که من همچون سایر دوستانم برای ظهور و چاپ نگاتیوها و پوزیتیوهایمان آنجا میرفتیم. آنقدر در عکاسی پیشرفت کرده بودیم که رویمان بشود کارهایمان را به کودک بسپاریم. اما این غروب واقعا دلسرد کننده بود. مقابل آتلیه کودک ایستاده بودم و سردرگم بودم که باید چه بکنم...نگاهم به آنسوی خیابان افتاد...مغازه ای درست در جوار بیمارستان تهران .بدون هیچ تابلو و نشانه و نوشته ای.اما با میز و صندلی هایی داخلش.به سویش رفتم. همیشه خوردن برای من راهی بوده برای رها شدن از دلتنگی و غصه. نگاهی سرسری ولی کنجکاو به داخلش انداختم و رفتم داخل...فضایی گرم و دلنشین و دنج داشت. میزهای گرد کوچک، صندلی های لهستانی سبک و واقعی، یک بخاری با ظاهری شبیه به بخاریهای چوب سوز. یک پلکان مارپیچی چوبی ،  موسیقی ای ملایم از آهنگهای ایتالیایی دهه ۷۰-۸۰ میلادی. کانتر  سنگی با روکش چوبی و صندوق قدیمی تهِ مغازه که شباهتی بی کم و کاست به کانترهای بارهای آمریکایی داشت و حایلی بود بین سالن پذیرایی و آشپزخانه و یک مرد میانسال با موهای جوگندمی فر.این همان چیزی بود که آنموقع نیاز داشتم...آرامشی توصیف نشدنی.

به منو نگاهی کردم ...خوراکی های ساده ولی مهیجی داشت. ساندویچ ژانبون بوقلمون ، پیتزا ، چیپس و پنیر و ...ولی من چشمم به همبرگر گیر کرده بود. آنموقعها هنوز گرفتار برگر نشده بودم.به عبارتی هنوز آنقدر به فست فودها و غذاخوری های شهر رفت و آمد نداشتم که اصلا به برگر یا غیر از آن عادت کرده باشم.  خلاصه که برگری ساده سفارش دادم با ماالشعیر ساده و کلاسیک و رفتم پشت یکی از همان میزهای گرد و روی صندلی لهستانی اش نشستم. به عکسها فکر نمیکردم و به این فکر میکردم که شاید باید این دوربین تازه خریده شده را بفروشم…(مدت کوتاهی بعد این کار را کردم که خودش داستانی جداگانه و عجیب دارد) یکی از کارگرهای جوان با لباس سفید نسبتا تمیز آمد و همبرگرم را که با چاقو نصفش کرده بود را جلویم گذاشت. توی یک بشقاب چینی سفید ساده. یک نعلبکی سفید ساده هم بود که توی آن چند برگ دستمال کاغذی مربع گذاشته بودند. یک قوطی ماه الشعیر ساده ، یک ظرف خرسی سس قرمز ،یک لیوان دوجداره ی یخ زده  و نمکو و فلفلدان.اینها را گذاشت و رفت. آرام نیمه ی برگرم را برداشتم ...نانش داغ بود، توی فر برشته شده بود و خیلی ترد . داخلش گوشت برگر نه چندان بزرگی که کامل پخته شده بود روی یک لایه کاهو ، چند پر گوجه ی برش خورده ی خیلی نازک و چند پر خیار شور بسیار باریک ...کمی هم سس سفید و قرمز مخلوط...همین و بس.خیلی کم به نظر می آمد...

در حالی که صدای موزیک «تاآمو اِ تیآمِرو»ی گاگلیاردی  فضایی رویایی در سالن کوچک ادبرت ساخته است گازی به همبرگر میزنم ...صدای خرت خرت نان فضای جمجمه ام را پر میکند. بعد مزه ی گوشت و آن اندک خیارشور و گوجه...سس قرمز با طعم محشرش و فلفل تند واقعی...همه چیز درست سر جایش قرار دارد. توی لیوان دوجداره ی یخزده ام ، کمی نمک میریزم و رویش ماالشعیر را خالی میکنم. کف میکند و بالا میآید و کمی صبر میکنم تا خنک شود. بی آنکه مزه ی آب بگیرد .بعد جرعه جرعه لابلای ترکیب درست و حسابی همبرگرم مینوشمش...حس بد عکسهای خرابم به کل فراموش میشود و از خاطرم میرود. 

الان ۲۵ سالی از این خاطره میگذرد. بارها و بارها به تنهایی ، یا به همراه دوستانم به غذافروشی ادبرت رفته ام.همه چیز همان است که بود. جز آنکه آقای میانسال پشت کانتر و صندوق دیگر نیست.با آن لهجه ی ارمنی زیبا و ارامش بخشش. اما همه چیز همانطور است. مزه ی برگر، لیوانهای دوجداره ی یخزده و سس قرمز تویِ ظرفهای خرسی...و حتی موزیک. همه چیز همان است که بود و باید باشد…

همیشه با خودم فکر میکردم عجب همبرگرهایی دارد ادبرت. چه دقیق و درست درمون درست شده است و ...تا اینکه یکی دوبار به ضرورت مجبور شدم برگر را بگیرم و با خودم از سالن بیرون ببرم و جایی دیگو(توی ماشین یا محل کار) بخورمش...و آنوقت بود که  کتوجه شدم قصه چیز دیگری است. همبرگرهای ادبرت بیرون از فضای سالنش چیز خاصی بود. شاید مثل بسیاری از همبرگرهای دیگری که توی تهران یا شهرهای دیگر میتوان یافت و خورد. آن همبرگر توی سالن غذافروشی ادبرت است که برایم تعریف شده است که مزه میدهد و اصلا هویتش را وامدار آن فضا و آن شرایط است. در غیر اینصورت نه که بی ارزش باشد، نه، در اینصورت بی  قصه میشود یا در بهترین حالتش قصه ی تازه ای میشود که بی ارتباط به قصه ی قبلش هست. بی آنکه تعریف خاصی پیدا کند.قصه ی ادبرت و همبرگرهایش برای هم همین بود...شاید همین قصه است که نمیگذارد در تمام سالهای زندگی ام به  مهاجرت فکر کنم.به این که از کشورم بکنم و بروم جایی دیگر زندگی کنم. شاید مثل هر تحصیلکرده ی دیگر ایرانی ، به خصوص آنهایی که در اواسط دهه ی ۷۰ شمسی درسشان را به نتیجه ای رسانده اند ، من هم فرصتهای خوبی برای رفتن داشته امم ولی با آنکه یکی دوباری وسوسه ی قبول کردن شرایط مهاجرت به جانم افتاد ، در برابر آن وسوسه و لذتهای پیرامونی اش مقاومت کردم. شاید چون میترسیدم که بروم و تبدیل به همبرگرهای ادبرت بیرون از سالن غذا خوری ادبرت بشوم. بی داستان(حالا شما بخوانیدش بی هویت) .سالها بر سر این که رفتن و دل کندن از کشور و شهر و دیار آیا به «بی قصه» شدن آدمها یا به قصه ی تازه شدن آنها می انجامد یا نه فکر کرده ام و همواره پاسخم بله بوده است. البته هستند دوستانی که این نظر مرا اشتباه میدانند یا آنکه آنرا اشتباه نمیدانند ولی این بی قصه شدن را از قصه دار بودن در شرایط موجود  بهتر میدانند. خب نمیتوانم کسی را که مجبور به قبول کردن حرفهایم بکنم. فقط میتوانم قصه ام را بازگو کنم.

قصه ام این است که لقمه های همبرگر ادبرت را باید در سالن خودِ ادبرت خورد تا مزه اش آنی بشود که هست. این لقمه ها در هر جای دیگر هر مزه ای دیگری میدهند به جز آن مزه ی  اصلی را...رمان زیبای «ساقه ی بامبو» را خوانده اید؟ در این رمان هم نویسنده ، سنعوسیِ کویتی از زبان شخصیت اصلی داستانش که یک  پسر دورگه ی فیلیپینی -کویتی است میگوید:«یکباره حس کردم اینجا جای من نیست و من سخت در اشتباه بودم که فکر میکردم ساقه ی بامبو در هر جا باشد ، ریشه میکند»مساله ی هویت و ریشه دادن است...مساله ای که انگار خیلی مدرن است و شاید در گذشته های دور محلی از اعراب نداشته است(شاید...نمیدانم).اماتجربه ی همبرگرهای ادبرتی که بیرون از سالن ادبرت خورده ام به من یک نشانه ی عجیب میدهد. چند باری که به این مسله مجبور شدم هر بار  به همبرگرم چیزی افزوده ام یا کاسته ام...به این سودا که مزه ی ادبرت واقعی را کشف کنم...مثلا به تصور اینکه گوجه هایش خراب هستند آنها را بیرون کشیدم و دور انداختم، یا فلفلش را بیشتر کردم یا ….و البته که تلاشی نافرجام بوده است و مزه ی همبرگرم درست نشده است.سالهای سال گذشت تا فهمیدم که قضیه ی اصلی خود همبرگر نبوده است و آن کانتکستی بوده است که همبرگر و ماالشعیر در آن قرار میگرفته. قضیه، همان چیزی است که من میگویم قصه و در دنیای جامعه شناسان میگویند هویت. آن برگر هویت خودش را  نمیتوانسته به همراه خودش از فضای سالن ادبرت بیرون بکشد و روی خودش سوار کند و هر جا میرود آن را هم با خودش بیاورد برای همین بوده که فکر یکردم بی مزه است یا مزه اش با آنچه قبلا خورده بودم متفاوت بوده. من با رفتار کم و زیاد کننده ام تلاش کرده ام هویتش را به  آن برگردانم و البته ناموفق بوده ام. ناگفته نگذارم که گاهی مزه ی تازه ای برای ادبرتم درست کرده بودم که خوشایند هم بوده است ، اما به هر حال  آن مزه ی  اصیل و واقعی قبلی اش  نبوده است. همین اواخر مقاله ای از فوکویاما خواندم که به نقد هویت مهاجرین میپرداخت.در این مقاله ی نه چندان جدید(۲۰۰۷)بحث بر سر این بود که این افراطی گرایی هایی که به اسم اسلام افراطی و بنیاد گراها در دنیا باب شده است ، به نوعی بازتولید یک هویت جمعی تازه است برای مسلمانانی که در جوامع غیر اسلامی زیست میکنند. یعنی که مهاجرتها فارغ از دلایلشان  به بی هویت شدن مهاجران منجر شده و حالا قصه های تازه ای نیاز دارند و کسانی هستند که میتوانند برایشان قصه های تازه بسازند . قصه های که خشن اند و وضعیت تازه را ساخته اند.

حالا خدا رو شکر که همبرگرهای ادبرتی که بیرون از خانه اشان خورده ام مرا به هیچ داستان خشنی وادار نکرده است ولی به هر حال نگرانی ام را کم نمیکنند. دروغ چرا در بسیاری از موارد حتی گرسنگی ام را نیز. الان سالهاست که به ادبرت سر میزنم و نگران میشوم که توی شلوغی های تهران و  سرعت عجیب تغییرات یک روز بروم کریمخان زند ، خیابان حسینی و ببینم که ادبرت دیگر ادبرت نیست.  دیگر آن حال و هوایش نیست...به همین سادگی ، نگران تمام شدن قصه ی همبرگرهای ادبرت هستم. 


مقاله اصلی فوکویاما را میتوانید اینجا بخوانید.