• زمان : ۱۳۹۶/۱۰/۱۵ ه‍.ش.،‏ ۲۲:۴۰
  • نمایش : ۱٬۴۴۴ دفعه
  • موضوع : سفرنامه

بهار که میشود با بیدار شدن طبیعت روح و حسی تازه ای از سفر توی رگهای مسافر میدود و او دیوانه وار به جستجو میپردازد و جایی و نشانی و منظره ای تازه را برای سفرهایش طلب میکند. از نیمه های بهار تا اوایل تابستان با آب شدن برفها ، نهرهای کوچک در شیبدره ها جاری میشوند و به هم میپیوندند و آرام آرام رودی میسازند خروشان و در مسیرشان تند آب ها و آبشره ها و ابشارهایی میسازند بدیع و دیدنی و این وقت از سا زیباترین زمان برای دیدن آبشارهایی است که در جای جای طبیعت ایران جا خوش کرده اند. پاییز هم همینگونه است . البته ابشارهای پپاییزی که در اثر باران های سیل اسا پراب شده اند ، فرق اندکی دارند با آبشارهایی که با ذوب شدن برفها پر آب شده اند. آنها آب گل آلود دارند و اینها آبی زلال تر و شفاف تر، آنها لخت و عور و نمایانند و اینها مستتر در برگهای سبز و شاخه های تر و تازه...و البته که هر گل رنگی دارد.... لابلای وب گردی هایم به آبشار نو یافته و نو شناخته ای بر خورده بودم با نام آبشار زمرد در شهری یا روستایی به نام حویق. (به فتح ح--Ha Vigh) شروع به جستجو کردم. ابتدا کتاب آبشار های ایران (مجید اسکندری - انتشارات ایرانشناسی) را مرور کردم. از آین آبشار تنها به ذکر اینکه در نزدیکی حویق قرار دارد و نیم ساعت پیاده روی در جنگل دارند بسنده کرده بود. در اینترنت هم تقریبا به جز این نوشته چند عکسی زیبا از این آبشار وجود داشت و دیگر هیچ.... بنابراین اطلاعات پیش برنامه ای به درد بخوری نیافتم. بالاخره تصمیم گرفتم، شال و کلاه کردم و به همراه پیمان صبح روز پنج شنبه ای از اوایل خرداد با خودروی شخصی(پراید) راه افتادم. بخش پایه ای مسیر اینچنین بود که از تهران به سوی قزوین ، از آنجا به سوی رشت و بعد در جاده ی رشت آستارا تا طالشی و سپس شهر حویق بایستی میراندیم. هوای بهاری و نم دار صبحگاهی در کنار هیجان یک سفر (که هنوز برایم تازه است) حسابی سر حالم آورده بود و وقتی به قزوین رسیدیم با دیدن مجتمع «آفتاب درخشان صحرا» هوس یک صبحانه ی پر و پیمان حسابی به جانمان افتاده بود.

مجتمع آفتاب صحرا مجموعه ای خوب و تمیز و کامل است. از پمپ بنزین تا فروشگاه های متنوع و رستورانهای تمیز و با کیفیت. همه با هم. به سالن سرویس صبحانه اش شلوغ است. همه جور آدمی در آن هست. دو گروه توریستی هم برای صرف صبحانه به اینجا آمده اند. سلف سرویسی است و انواع خوراکی و نوشیدنی صبحانه ای در آن وجود دارد. از شیر و قهوه و چای و آب پرتقال تا خیار و گوجه و تخم مرغ آب پز و نیرو و عسلی و سوسیس و ژامبون و خامه و خرما و ....و همه ی اینها تنها با نفری ۸۰۰۰ تومان. عالی است.

صبحانه مفصلی خوردیم و با چشمانی بیدار و شکمی سیر مسیر را ادامه میدهیم. بلافاصله با بیرون آمدن از آفتاب صحرا به بزرگراه قزوین - رشت وارد میشویم . جاده خلوت است ، هوا ابری و باد خنکی میوزد. ساعت تازه ۸ صبح است و ما با موسیقی دلپذیر و مناظری بدیع به سوی شمال میرانیم. منجیل را با توربینهای بادی اش که مرا همواره به یاد دن کیشوت میاندازد پشت سر میگذاریم . رودبار را و آن زیتونهای سبز - نقره ایش را، دریاچه ی سد و آن شهر افسانه ای پشت آن را(خرابه های شهری که مامن سلسله ی مسافران بود). به امامزاده هاشم میرسیم و کمی جلوتر پیش از رسیدن به رشت مسیرمان را جدا میکنیم و از جاده ی فومن - سراوان به سوی تالش میرویم. ابتدای مسیر موزه ی خانه روستایی گیلان هست. جایی که به دیدنش میارزد و البته ما برای آن فرصتی نداریم!!. هوا همچنان ابری است و دو سوی جاده، شالی کاری هایی گسترده در پهنه ی آبرفتی دیده میشود. اینجا منظره ی گیلان واقعی دیده میشود. دشتهایی پر از شالی ، زنانی رنگارنگ ، پا در گل و خمیده بر بستر شالی کاری ها، در دوردستها کوه هایی به ظاهر بلند و مرتفع پوشیده در کبودر جنگلها... اینجا گیلان است. مسیر را با تابلوهای شهر و روستاهای ریز و درشت ، تنگ هم ، گذر میکنیم . تا تالش میرویم. گاهی خلوت و گاهی شلوغ، گاهی تند و گاهی به آرامترین سرعت ممکن و نفس های عمیق میکشیم شاید هوای آلوده شهر را از خودمان سریعتر دور کنیم. همه جا بوی بهاری گیلان استشمام میشود.

طبق نقشه از تالشی تا حویق نباید راه درازی باشد و نیست... نیم ساعته میرسیم. حویق شهری در میان دریا و کوه. در شرق بیکران ابی دریا است و در غرب ارتفاع بلند سبز کبود. و خودش شهر - روستایی است در امتداد جاده ، بی یچ تلاشی برای گسترده شدن.....دو یا حداکثر سه ردیف خانه دارد.... ردیف کنار جاده همه مغازه دارند. از خوراکی فروشی تا بقالی و تعمیرگاه و دست بافته های محلی . از پسری خوش مشرب با ته لهجه ی ترکی از آبشار حویق میپرسیم. میگوید اسمش زمرد است. سوی دیگر خیابان را نشانمان میدهد ، مغازه ای است با تابلوی ایرانول سر یک کوچه ی آسفالته. میگوید آن خیابان را بروید کمی آسفالت است . باقی اش خاکی است. آن را تا ته بروید به آبشار میرسید. میپرسم که آیا آبشار بر جاده است؟ میگوید همون کناره... چنان محکم میگوید که باورم میشود او خود بارها آبشار را دیده است. کمی جلوتر میرویم و دور میزنیم و با مغازه ی ایرانول میرسیم و وارد کوچه میشویم. همان ابتدا چند مرد جوان دور هم نشسته اند. از آنها هم میپرسیم. انها هم همان حرف پسر را تایید میکنند و ما با خیال راحت پا در مسیر میگذاریم. اینجا (درست از جایی که وارد کوچه شدیم و از بلوار اصلی حویق تنها چند متر فاصله داشتیم) دیگر حویق نیست. به آن باغشلو محله میگویند. خیابان کمی پهن تر میشود و پیچ و تاب خوران از لابلای خانه ها میگذرد . خانه هایی که همه شان با شمعدانی ها و اطلسی ها و نسترن های رونده و کاغذی های سرخ و پر گلتزئین شده اند. به چند مغازه میرسیم. یک غذا خوری و کافه ، یک قصابی و نانوایی ، یک سوپر مارکت و یک میوه فروشی . اینجا محله ی دیگری است با نام صفر علی محله  .چند پرستوی شاد روی تیرک چوبی سقف قصابی نشسته اند.

عکسی میگیریم و قربان صدقه شان میرویم و دوباره از آقایی مسیر را میپرسیم. راهنمایی های مفیدی میکند. مسیر را باید ادامه دهیم سمت چپمان پلی است که نباید از آن بگذریم (آنجا به بابالو محله میرود . و ما مستقیم میرویم. جاده پس از پل خاکی میشود و اگر کف ماشین را نخوابانده باشیم میتوانیم رد شویم..... این حرف یعنی اوضاع جاده خراب است... میرویم و طبق دستور آقای اخیر راه را ادامه میدهیم..... به خاکی میرسیم. مسیر بیش از آن چیزی که فکرش را میکردیم خراب است. برخی جاها کف ماشین به راحتی روی خاک کشیده میشود. پیچ های تندی دارد و شیبهایی تند تر .

به هر زور و زحمتی هست ادامه میدهیم. در مسیر کسی نیست... هیچ کسی.... گفته بودند (و روی نقشه هم بود) که کمتر از ۱۰ کیلومتر تا آبشار راه است اما با این سرعت ۱۰ کیلومتر یعنی چیزی در حدود ۹۰ دقیقه زمان..... پس از نیم ساعت به یک ابادی دیگر میرسیم فتح الله محله. مسجد و مدرسه ی بزرگی دارد که تاریخ بنایشان ۱۳۶۳ است. چند خانه بیشتر در آن نیست. و البته هیچ کسی را هم در آن نمیبینیم. بدون توقف از آن میگذریم... در مسیر یک دوبار موتور سوارهایی را دیدیم که از آنها هم آدرس آبشار را گرفتیم .... آدرسی میدادند و میرفتند. برآیند حرف همه‌ی آنها هم این بود که وقتی برسید میبینیدش، نترسید گم نمیشوید. 

۴۵ دقیقه دیگر به آبادی دیگری میرسیم. یک دکل مخابراتی در سمت چپ و یک کافه ی چوبی کوچک در سمت راستمان هست. نیم توقفی میکنیم... کسی نیست.... با کمی شک و تردید ادامه میدهیم و با گذر از دو پیچ دیگر متوقف میشویم. به انتهای مسیر خاکی رسیده ایم. پهنای جاده با عرضی ماشینمان برابری میکند. با هزار زور و زحمت سر و ته میکنیم و به پای دکل بر میگردیم. پیمان وارد آبادی‌ای میشود(که تنها ۷ خانه دارد) تا آدرسی بپرسی...... پس از چند دقیقه بر میگردد.... دست از پا درازتر... میپرسم اینجا هم کسی نبود؟ میگوید چرا . اتفاقا بودند...همه هم خانم ... ولی مهم نیست و فایده ندارد... هیچ کسی فارسی بلد نیست... باورم نمیشود ولی واقعا همینگونه بود. کسی در آنجا فارسی بلد نبود... پسر بچه ای ریز نقش و بسیار کوچک پشت سر پیمان آمد....وقتی داد میزد صدایش را به زحمت میشنیدیم و متوجه میشدیم.اسمش را فهمیدیم که مهدی است و کلاس اول دبستان است.

 

به همین دلیل هم اندکی فارسی بلد بود...... او راهنمای ما میشود... ماشین را جایی پارک میکنیم لابلای خانه های اندک روستا. با شک و تردید به دنبال را هنمای کوچکمان راه میافتیم. جلوتر از ما میرود. شاد و شلنگ تخته انداز... دمپایی ای به پا دارد و هر از گاهی میایستد تا مطمئن شود به دنبالش میرویم و گمش نمیکنیم... اما نزدیکمان نمیماند. توی جنگلی نسبتا انبوه هستیم و شیب مسیر خیلی تند است....گاه به سان دیواره میشود و به جز صدای پرنده های روی درختان هم چیزی به گوشی نمیرسد. ۲۰ دقیقه ای که میرویم صدای آب به گوش میرسد(بالاخره) اما هنوز صدایش به آبشار نمیماند. همچنان شک دارم که مهدی ما را به همان جایی میبرد که میخواهیم.... شیب تند تر میشود و جنگل انبوه تر....و بالاخره صدای ریزش آبی تند به گوش میرسد و تنها یک پیچ بعد آبشار دیده میشود.

آبشاری به غایت زیبا و هیجان انگیز. آبشار اصلی از دیواره ی هلالی شکلی به ارتفاع تقریبی ۱۵ تا ۲۰ متر فرو میریزد و حوضچه ی عمیقی تشکیل میدهد که به راحتی میتوان در آن شنا کرد... کمی پایین تر و درست زیر مسیری که از آن به محوطه ی آبشار وارد شدیم ، دیواره ی سنگی دیگری هست که آب با زیبایی و ترنم زاید الوصفی از آن به پایین میریزد و حوضچه ی دیگری را شکل میدهد. در این هم میتوان آبی به تن زد (و پیمان چنین میکند) و بعد آب در مسیری پوشیده از سنگهای مسطح وسیع جاری میشود و به دل جنگل فرو میرود و در نهایت به دریا میرسد.

اینجا میمانیم و با مهدی رفیق تر میشویم. عکس میگیریم و میوه ای میخوریم و با مهدی حرف میزنیم و رابطه مان شکل میگیرد .....با هم رفیق شده ایم. یک ساعتی به همین منوال میگذرانیم بی آنکه از منظره ی آبشار سیر شده باشیم.

برادر بزرگتر مهدی میآید و از آنجا میگذرد. گله داری میکند. چوبدار است. از او میپرسم اسم آبشار و روستا چیست میگوید «زمبرو  ( zombero )است . معنی ای ندارد». بار و بنه و لوازم عکاسی و فیلممان را جمع میکنیم و باز مهدی جلودارمان میشود و شیب نفس گیر را بالا میآییم... به نظرم ارتفاع زیادی داشتیم. تقریبا در راس الخط کوههای جنگلی قرار داشتیم.... با کمک ارتفاع سنج ساعتم ارتفاع را نگاه میکنیم . با چشمانی گرد از تعجب از پیمان میپرسم به نظرش ارتفاعمان چه مقدار است.... با کمی تردید میگوید حدود ۳۰۰۰ متر.... و وقتی به او میگویم ارتفاعمان تنها ۵۰۰ متر است او هم شوکه میشود. مهدی چست و چابک بالا میرود و ما نفس نفس زنان از پی اش میرویم.... از مسیر خارج میشود و روی زمین چیزهایی میجورد و بر میگردد سمت ما. دستش را به تعارف دراز میکند. توت فرنگی های ریزی در کف دارد که برای ما چیده است. ... به غایت خوش طعم و شیرین اند و با همه ی ریزیشان آبدار است. اینها توت فرنگی های وحشی اند که در مناطق غیر ترک نشین این نواحی به آنها حمزلی کاک میگویند و در شرق استان و منطقه گالشی نشینهای مازندران به سمردون (semerdoun)معروفند. سمردون ها بته هایی کوچک هستند با برگهایی کنگره دار و سه تایی که در شیبهایی با خاک زیاد و رستنی های کمتر میرویند. جای جای مسیر و در شیبها به وفور میشد از آنها دید.

به روستا نزدیک شده بودیم... دو مرد از اهالی روستا ،سه قاطر را که الوارهای سنگینی بارشان کرده بودند از شیب بالا میآمدند. برای نخستین بار بود که میدیدم قاطر در مسیری کوهستانی از فرط خستگی به ازای هر ۵-۶ قدم بایستد و نفسی بگیرد و به زور پایش را بکند و راه بیافتد. شیب زیاد بود و بارشان بدجور سنگینی میکرد. با مرد مسنتر همکلام شدم..... با اندک فارسی ای که میدانست از سختی زندگیش گفت و این که دارد درخت الوار میکند تا خانه ی مخروبه ای که دارد را بسازد. حدس زدم میخواهد پسری داماد کند....

به روستا میرسیم. پای همان خانه مخروبه ای که مشغول بازسازی اش بودند شیر آبی بود. خنک و سبک. سر ورویی میشوییم و آبی مینوشیم و از مهدی خداحافظی میکنیم و دستی میدهیم و راه میافتیم... مسیر خاکی و پر شیب را پیج و تاب خوران به پایین میاییم... آرام تر از بالا رفتن... به.روستای سر مسیر (صفر علی محله) و کنار جاده ی اصلی تالش -آستارا که میرسیم جلوی نانوایی توقفی میکنیم. صاحب سوپر مارکت که کنار نانوایی است مرد خوش مشربی است. برایمان نان تازه و داغی میگیرد و پولش را حساب نمیکند. مغازه اش واقعا سوپر مارکت است. از لبنیات و روغن و گوجه فرنگی تا کفش و لباس میهمانی و شیرینی و چراغ زنبوری و نفت تا حلوا ارده و دفتر و قلم و ... در آن وجود دارد. همه ی مایحتاج محل را تامین میکند.... سوپر مارکتی  واقعی.

دلسترهای لیمویی خنک ، پنیر محلی بسیار لذیذ و نان داغ... از صبح که در آفتاب صحرا آن صبحانه اشرافی را خورده ایم تا الان که ساعت ۴ عصر بود چیز دیگری (به جز چند سیب) نخورده بودیم و حالا این نان و پنیر، مائده ای شده بود بهشتی... با مرد مغازه دار به گرمی خداحافظی میکنیم و به سرعت خودمان را به حویق میرسانیم. تصمیم میگیریم به تهران برگردیم... مسیر را به سوی تالش و رشت و امازاده هاشم طی میکنیم. در کافه های کنار امازاده چایی میخوریم و خودمان را به منجیل میرسانیم. باران میبارد و چه به موقع.....لذت سفرمان را دو چندان میکند . تاریک است که به منجیل میرسیم. رستوران جهانگیری کباب ترش محشری دارد... شام پر و پیمانی میخوریم... خوراکش آنقدر خوشمزه و تکمیل است که هزینه ی ۱۶۰۰۰ تومانی اش اصلا به چشم نمیآید. و دوباره راه میافتیم. گاه و بیگاه بارانی میزند.تا قزوین همین گونه است.... اتوبان قزوین کرج شلوغی ای دارد که به ظاهر دیگر رسم این اتوبان شده است..... ساعت به نیمه شب میرسد و ما ۹۹۶ کیلومتر رانده ایم..... اختیاریه، پاسداران، مقابل منزل سوییچ را میگردانم و خودرو را خاموش میکنم. چراغها را هم....شهر ساکت است . و ما سفری رفتیم به ابشاری که بیگمان از زیباترین آبشارهایی است که تاکنون دیده ام... ابشار زمرد، زمره، زومبرو... هر چه که هست.


اگر مسافر این مسیر هستید به موارد زیر دقت کنید:

۱- در نزدیکی آبشار حویق با فاصله ی حداکثر یک ساعت دو سه آبشار دیگر هم هست. میتوان برنامه ای دوروزه ترتیب داد و آنها را دید.

۲- در بیشتر مسیر خاکی آنتن موبایل وجود ندارد.

۳- رانندگی در مسیر خاکی به مهارت خوبی نیاز دارد. حواستان به این مورد باشد.

۴- اگر کف خودرویتان را خوابانده اید حتما در این جاده گیر میکنید.

۵- اگر بارندگی بود به هیچ وجه با خودرو به آن وارد نشوید... آثار گل گرفتگی های عمیقی در آن بود.

۶- مسیر ۱۰ کیلومتری آبشار جان میدهد برای پیاده روی یا دوچرخه کوهستان.

۷- در سفرهای گروهی به مینی بوسی فکر نکنید. بهترین کار این است که یا پیاده مسیر را طی کنید یا از محلی ها نیسان اجاره کنید.

۸-دانستن زبان ترکی راهگشای بسیار خوبی است.

۹- هر چه مایحتاج نیاز دارید همان پایین تهیه کنید.

۱۰- کنار ابشار فضاهای مسطح بسیار خوبی برای کمپینگ و شب مانی وجود دارد.

۱۱- در هر فصلی که این مسیر را میروید انتظار بارندگی های کم و بیش را داشته باشید. بنابراین لباس مناسب باران و کفشی مناسب برای پیاده روی سبک در جنگل به همراه داشته باشید.


این سفر در تیر ۱۳۹۲ به همراه پیمان برادرم انجام شد. با خودروی شخصی و در طول یک روز . البته یک روز ۱۸ ساعته ی کامل. کمی سنگین بود برای یک روز.به جز دو تصویر نخست که ازاینترنت برشان داشته ام، باقی عکسها کار پیمان است.